کمال خجندی › شمارهٔ ۲۵۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مشنو که مرا به ز تو بار دگری هست / مسموع نباشد که ز جان دوست تری هست
راز دهنت باز نمود آن لب شیرین / که پنجاه سخنی نیست که آنجا شکری هست
گفتی بزنم بر جگرت تیر جفائی / از تیر نترسم که مرا هم جگری هست
حال دلم از ناوک آن غمزه بپرسید / او را همه وقتی چو از اینجا گذری هست
چون زان نو شد سر طلب آن مکن از ما / تا خلق ندانند که بامات سری هست
منع نظر از زلف و رخت نیست به توجیه / هرجا که بود دور تسلسل نظری هست
تا چند کمال این همه اندوه تو زان زلف / شب گرچه دراز است به او هم سحری هست