کمال خجندی › شمارهٔ ۲۷۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرگز ز جان من غم سودای او نرفت / وز خاطر شک تمنای او نرفت
آن دل سیاه باد که سودای او نپخت / وان سر بریده باد که در پای او نرفت
با این همه جفا که دل از دست او کشید / سودای دوستی ز سویدای او نرفت
آمد عروس گل به چمن با هزار حسن / وز کوی دوست کسی به تماشای او نرفت
پیک نفس که مژده رسان حیات اوست / بی حکم او نیامد و بی رای او نرفت
مسکین کمال در سر غوغای عشق شد / وآن کیست خود که در سر غوغای او نرفت