کمال خجندی › شمارهٔ ۳۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن به ز بتان گوی لطافت به ذقن / لبهاش دل پسته خندان به دهن برد
برد آن روز که شطرنج جفا گستری آموخت / در اول بازی رخ خوبش دل من برد
می کرد حکایت در از آن لطف بناگوش / هر جا صنمی گوش سوی در عدن برد
در حسرت فلا تو ز بس گریه مرا آب / بر داشت چو خاشاک موی سر و چمن برد
دل بود به جان آمده در تن ز غریبی / در زلف تو بارش کشش حب وطن برد
پستاند رقیبم سر زلفت ز کف و رفت / نوشد مثل کهنه که خر رفت و رسن برد
آن دل که نبردند کمال او نر به صد سال / آن دل که غمزه به یک چشم زدن برد