کمال خجندی › شمارهٔ ۳۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از لیش هر گه که خواهم کام دشنام دهد / اگر نه مطفل است و خورد بازی چرا کام دهد
ساحری بنگر که چون نقلی بخواهم زان دهان / بسته بنماید ز لب وز غمزه بادامم دهد
گویدم یک روز سیمین ساعدم بینی بدست / از انتظارم سوخت تا کی وعده خامم دهد
مستنی خواهم که هشیاری نباشد هر گزش / ساقئی کر تا به یاد لعل او جامم دهد
قاصد آنم که جان افشانمش از هر طرف / قاصدی گر زآن طرف آید که پیغامم دهد
در بهای خاک پایش نیستم نقدی دریغ / کو فریدون تا دوصد گنج گهر وامم دهد
خلق گویند از سخن مشهور عالم شد کمال / معنی خاص است و بس کو شهرت عامم دهد