کمال خجندی › شمارهٔ ۳۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از من ای اهل نظر علم نظر آموزید / نازک است آن رخ ازو چشم و نظر بر دوزید
پیش آن روی مدارید روا ظلمت شمع / خانه پر نور تجلی چه چراغ افروزید
سوختید از عطش ای اهل ورع بی می عشق / چوب خشکید بسوزید که خوش می سوزید
بهر او جنگ کنان در صف عشاق آیید / که در آن صف همه لشکر شکن و پیروزید
گر بدوزید دل پاره قیری به کرم / به که صد ناوک دلدوز به کیش اندوزید
در تب محنت او صبر کنید ای دل و جان /
از شفاخانه درد است سخنهای کمال / درد دارید ازاینجا سخنی آموزید