کمال خجندی › شمارهٔ ۳۴۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر دل از غمزه خدنگی زدی آن هم گذرد / چون گذشت از سپر سینه ز جان هم گذرد
من اگر سینه ز پولاد بسازم چو دلت / گر خدنگ نظر این است از آن هم گذرد
تو اگر بگذری از سرو بخوش رفتاری / اشک گلگون من از آب روان هم گذرد
گر دهنده اهل نظر پیش تو دشنام رقیب / ما نخواهیم که نامش به زبان هم گذرد
نگذرد گریهام از ابر بهاران تنها / کز فلک بینو مرا آه و فغان هم گذرد
بر سر عاشق اگر سیل بلا آبد باز / از دل و دیده خونابه چکان هم گذرد
گفتی از سر گذرد در طلب دوست کمال / سر چه باشد ز سر و جان و جهان هم گذرد