کمال خجندی › شمارهٔ ۳۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر عزیزان غمزة شوخ تو خواری می کند / غمزه تو خواری و زلف تو باری میکند
در ملاک عاشق بیچاره چشم و زلف تو / این یکی بی صبری و آن بیقراری می کند
اگر نماید خوبرو جور و کند صد دشمنی / مهربانی مینماید دوستداری می کنند
عاشق دیدار را دیدار آرد در خروش / عندلیب از شوق گل فریاد و زاری می کنند
خاک را هم من بمن گر بگذری آن لطف تست / آب را بر خاک لطف خویش جاری می کند
چون ز پیشم میروی جان میسپارم من بغم / هر کرا شد عمر لابد جان سپاری می کند
گر چه بود اول گدای شهر ما اکنون کمال / تا به آن به کرد پاری شهریاری می کند