کمال خجندی › شمارهٔ ۳۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بوی خوشت چو همدم باد سحر شود / حال دلم ز زلف تو آشفته تر شود
تا عقل خرده دان نبرد پی به نیستی / مشکل که از دهان تو هیچش خبر شود
شیرینی لب تو چه گویم که وصف آن / گر بر زبان خامه رود نی شکر شود
عکس جمال در قدح می نکن که گل / خوبست و چون در آب فته خوبتر شود
بر آستانت سجده شکر آرم ار مرا / روزی از آن مقام مجال گذر شود
طبعم چنان به نکهت زلف تو شد لطیف / کر باد مشک بوی مرا درد سر شود
از زلف او سخن به درازی کند کمال / ز صف دهانش کن که سخن مختصر شود