کمال خجندی › شمارهٔ ۳۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیزارم از آن دل که در درد نباشد / هر دل که بترسد ز بلا مرد نباشد
باران مرا درد من بی سرو پا نیست / دشمن به از آن دوست که همدرد نباشد
گر هست غباری ز دلت پاک فرو شوی / کأنینه همان به که بر او گرد نباشد
قدر می و معشوق و خرابات چه داند / آنکس که چو من میکده پرورد نباشد
جنت نروم نا رخ زیباش نبینم / فردوس چکار آید اگر ورد نباشد
چون شمع هر آنکس که بود سوخته عشق / بی دیدهٔ گریان و رخ زرد نباشد
دلگرمی مستان ز غزلهای کمال است / آری نفس سوختگان سرد نباشد