کمال خجندی › شمارهٔ ۳۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیمار ترا کس نتوانست دوا کرد / هم درد تو خوشتر که علاج دل ما کرد
عشاق قلندر صفت از عشق نمیرند / آنکس که بمیرد همه گویند خطا کرد
با پیر من از عشق بکی گفت بپرهیز / زد کفش برو از غضبه و رو بعصا کرد
داد از سر کین زلف تو سرها همه بر باد / بازش بسر خویش ندانم که رها کرد
خشنودم از آن غمزه دلجو که ز شوخی / هر وعده که کردی به جفا جمله وفا کرد
گر داشت غباری ز خط آئینه رویت / گیرد به کنارش چو توجه به صفا کرد
چون دید کمال آن خط ورځ فاتحه بر خواند / شب بود فریب سحری بر تو دعا کرد