کمال خجندی › شمارهٔ ۳۵۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیمار عشق جز لب او آرزو نکرد / این نوش دارو ار دگری جست و جو نکرد
ریش دل تو گفت بمرهم نکو کنم / دردا که کرد وعده خلاف و نکو نکرد
شکل قدم ندید و سرم نیز بر قدم / طفل است چون نظاره چوگان و گو نکرد
دستی ندید غاشق مسکین بگردنی / تا روزگار خاک وجودش سبو نکرد
هرگز نریخت چشم من آبی بجای خون / در پیش مردم این قدم آبرو نکرد
یک روز نام خویش نوشتم بروی نان / آنرا ز ننگ من سگ کوی تو بو نکرد
در دین عشق راست نشد قبله کمال / تا روی دل بقامت چون سرو او نکرد