کمال خجندی › شمارهٔ ۳۵۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی باد تو عشاق دل شاد نیابند / بی بندگی از بند غم آزاد نیابند
دیوانه دلانرا که کشد پای به زنجیر / گر بوی سر زلف تو از باد نیابند
هر تیر که گم گشت به مخجیر ز شیرین / جز در جگر خسته فرهاد نیابند
اهل نظر از حس به شوخان ستمکار / یابند همه چیز ولی داد نیابند
زلف تو بقرنی نشود یافت که آن شست / گر عمر رسد نیز به هفتاد نیابند
انگشتری دل که زهر دست شدی یافت / اکنون بدست تو بیفتاد نیابند
سحرست کمال این سخنان باد حلالت / صنعت طلبان به ز تو استاد نیابند