کمال خجندی › شمارهٔ ۳۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیش از آندم که می و میکده در عالم بود / جان من با لب خندان قدح همدم بود
بوی خون کز دهنم میدمد امروزی نیست / زانکه این رایحه در آب و گل آدم بود
لب جانبخش تو در خنده مرا دل میداد / ورنه جان و دل از آن زلف سیه درهم بود
گلی شرم رخت آن روز همی کرد عرق / که به پیراهن صحرای جهان شبنم بود
عقل مدهوش من آندم به خرابات ازل / گاهی از لعل تو دلتنگ و گهی خرم بود
هر جراحت که همی کرد غمت بر دل ریش / زخم شمشیر جفاهای تواش مرهم بود
زاهد خام چه داند که چه می گفت کمال / کو، نه در پرده دلسوختگان محرم بود