کمال خجندی › شمارهٔ ۳۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم توأم به غمزه خونخوار می کشد / آن خونبها بود که دگر بار میکشد
ترسم کشند از حسدم بار و همنشین / گر گویم این بکس که مرا بار میکشد
آن قامت چو تیر و دو ابروی چون کمان / پیوسته میکشد دل و همواره میکشد
در انتظار کشتن خود تا یکی چو شمع / می سوزدم چو عاقبت کار می کشد
فکر میان او مکن ای دل که این خیال / تن را تار می کند و زار می کشد
ای آنکه صحتم طلبی زود تر مرا / بنما به آن طبیب که بیمار می کشد
بسیار زنده کرد لبش گفته ای کمال / بسیار هم مگوی که بسیار می کشد