کمال خجندی › شمارهٔ ۳۸۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم مستت گو شمال نرگس پر خواب داد / طاق ابرویت شکست گوشه محراب داد
گر جفا اینست کز زلف تو بر من میرود / عاقبت پیش تو خواهم دامن او تاب داد
گفته دادی بخواه از غمزه خونریز ما / گوسفند کشتنی چون خواهد از قاب داد
روشن است امشب شب ما گوئی آن مه پاره باز / پاره ای از نور روی خویش با مهتاب داد
پیش چشم او بمیرم کو به بیماران خویش / از تبسم شکر از لب شربت عناب داد
با خیال آنکه دوزد دیده در رویش کمال / یک به یک دوشینه سوزنهای مژگان آب داد