کمال خجندی › شمارهٔ ۳۹۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دگر گفتی نجویم بر تو بیداد / مبارک مرد و آنگه کردی آزاد
چه منت باشد از میاد بیرحم / که پای مرغ بسمل کرده بگشاد
چه حاصل زآنکه شیرین از لب خویش / پس از کشتن دهد حلوای فرهاد
فراموشم نخواهی شد چو الحمد / در آن دم که به تکبیر آوری باد
به بادت می فرستم خدمت و باز / نمی خواهم که بر تو بگذرد باد
شدم خاک و به هر سو برد بادم / کسی کز دوست دور افتد چنین باد
کمال از خون دل تر سازه نامه / سلام خشک چون نتوان فرستاد