کمال خجندی › شمارهٔ ۴۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند / خواب در چشم پر آب نگرانش بستند
هر کجا بود در آفاق دل شیدانی / کارسن زلف تو در گردن جانش بستند
نیشکر تا که کند خدمت قند لب تو / چون سر از خاک بر آورد میانش بستند
خواست سوسن که کند وصف قد سرو سهی / پیش بالای بلند تو زبانش بستند
تیر مژگان تو هرگاه که بنشست بدل / مرهمی بود که بر ریش غمانش بستند
نکته ای خواست بگوید ز میان تو کمال / با تبسم ز لبت راه گمانش بستند