کمال خجندی › شمارهٔ ۴۰۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل در طلیت روی به صحرای غم آورد / جان بیدهنت رخت بکوی عدم آورد
ما را هوس زلف تو در کوی نو انداخت / حاجی ز پی حلقه قدم در حرم آورد
محروم مران از در خویشم که گدا را / امید عطا بر در اهل کرم آورد
روزی که بسر وقت من آنی همه گویند / شاهیست که در کوی گدائی قدم آورد
فریاد من از غمزه شوخ تو که در دهر / آئین جفا کاری و رسم ستم آورد
باد این سر سودا زده خاک ره آن باد / کز کوی نو جان در تن ما دم بدم آورد
نقش دل و دین شست کمال از ورق جان / تا وصف خط و خال بتان در قلم آورد