کمال خجندی › شمارهٔ ۴۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل گرمم ز نو بر آتش غم سوخته باد / آتش عشق تو دره جان من افروخته باد
جان که خو کرده به نشریف جفاهای تو بود / چون تو رفتی به بلاهای تو آموخته باد
جگر خسته ز پیکان تو گر پاره شود / هم از آن کیش به یک تیر دگر دوخته باد
چون نظر دوخت به هر نیر نو چشم آن همه تیر / یک به یک، در نظر دوخته اندوخته باد
قیمت بنده چه داند که بصد جان عزیز / هم نسیم سر یک موی تو بفروخته باد
تو برخ شمعی و پروانه جانسوز کمال / شمع افروخته پروانه او سوخته باد