کمال خجندی › شمارهٔ ۴۰۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل من بار جنایه تو نه تنها بکشد / داغ جور و ستمت هر دو به یک جا بکشد
جان به یک سر نکند با سر شمشیر تو قطع / که چو زلفت بقدمهای تو سرها بکشد
خوش بود تیر تو بر سینه ولی آن خوش نیست / که کماندار تو باز آبدش از ما بکشد
نرسد بر نو به چارده بر گوشه بام / گر ز خورشید رخی سر به ثریا بکشد
این همه بار جفا عاشق از آن کرد قبول / که درین واقعه خود را بکشد با بکشد
قلم صنع کند رقص و سراندازیها / دست قدرت گر از آن صورت زیبا بکشد
می کنند ناله و آه از دل غمدیده کمال / هر که شد عاشق روی تو ازینها بکشد