کمال خجندی › شمارهٔ ۴۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل من بیئو دگر دیده بینا چه کند / دیده بی منظر خوب تو نماشا چه کند
زان لبمه می ندهد دل که نظر بر گیرم / چشم صوفی نشود سیر ز حلوا چه کند
داغ و دردی که رسه از تو مرا حق دل است / دل حق خود نکند از تو تقاضا چه کند
عاشق از شوق جمال تو چو گل جامه جان / حالیا کرد بصد پاره دگر تا چه کند
پارسا از ورع و زهد قبول تو نیافت / تا عنایت نبود فائده اینها چه کند
بار بیجرم گرفتم همه را کشت امروز / هیچ با خود نکند فکر که فردا چه کند
کرده از هر طرفی درد و بلاقصد کمال / در میان همه مسکین تن تنها چه کند