کمال خجندی › شمارهٔ ۴۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش باد سحری زلف تو می افشانید / جان بدر میشد از آن حلقه که می جنبانید
بافت بوی تو و چون زلف تو گردیده بسر / آنکه در مجلس ما مجمره می گردانید
وعظ در مجلسیان هیچ نمی کرد اثر / درد مند نو زد آمی همه را گریانید
آنهب افسون کنان پرسش دلها فرمود / ب انی بر سوختگیها نمکی افشانید
دودها از خط و خال تو ز هر سه برخاست / پرتو روی تو نا باز کرا سوزانید
بوی خون می دمد از خاک شهیدان غمت / این نه خونیست که با خاک توان پوشانید
غمزه تا چند کنی رنجه به آزار کمال / که بصد تیغ نخواهد ز تو دل رنجانید