کمال خجندی › شمارهٔ ۴۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشد / آه من بی مه رویت به فلک بر میشد
اشک می آمد و میشست ز پیش نظرم / هرچه جز نقش تو در دیده مصور میشد
مه بکوی تو شب چارده خود بینه می گشت / چو به آئینه روی تو برابر میشد
هر کجا زان آب شیرین سخنی می گفتند / سخن قند نگفتم که مکرر می شد
قدر وصل تو دل امروز نکو می دانست / اگر آن دولتش این بار میسر می شد
هر نسیمی که شب از زلف تو در مجلس ما / می گذشت از دم او شمع معنبر میشد
آنکه وقتی نگران بود بر آن روی کمال / گر همی دید کنونش نگرانتر می شد
صفت عارض چون آب تو در دفتر خویش / بیشتر زآن ننوشتم که ورق تر میشد