کمال خجندی › شمارهٔ ۴۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش در خانه ما ماه فرود آمده بود / خانه روشن شد و دیدیم همو آمده بود
تا به بینیم به طلعت میمون فالش / فرعه انداخته بودیم و نکو آمده بود
نا تمامی مه آنشب همه را روشن شد / که چو آئینه به او روی برو آمده بود
با خیال لب و آن عارض نازک در چشم / آب دولت همه را باز بجو آمده بود
می دمید از دم مشکین صبا بوی بهشت / بوی بردیم که او زآن سر کو آمده بود
هر که دیدیم چو چشم و سر زلفش آنجا / مست و آشفته آن سلسله مو آمده بود
دل دیوانه خود سوخته چون عود کمال / آن پری روی ملک خوی ببو آمده بود