کمال خجندی › شمارهٔ ۴۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوشم دل از غم تو بر آتش همی طپید / وز دیده باخیال لبته آب میچکید
زآن لب چو میشنید حدیثی دل کباب / میسوخت چون نمک بجراحت همی رسید
در پیش میفکند سر خود قتیل عشق / از شر این گناه کز آن تیغ می برید
نا کرده سر قلم سر زلفت کجا کشیم / دال است زلف تو نتوان بی قلم کشید
پیش تو روز و شب چه برم نام مهر و ماه / چون مهر دیگری نتوان بر تو به گزید
گیرم که باد با تو برد آه این ضعیف / از باد تاله پشه کمتر توان شنید
چشم کمال روی تو دید و بگریه گفت / چشم رونده چون تو در اقلیم ها ندید