کمال خجندی › شمارهٔ ۴۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوشینه ازو کلبه ما شاه نشین بود / غمخانه درویش به از خلد برین بود
هم دولت سلطانی و هم پایه شاهی / در بارگه عشرت ما عیش کمین بود
حاجت بمی و نقل نبده مجلسیانرا / کان لب بشکر خنده هم آن بود
از گوشه خاطر بنشاط نظر او / و همین بود اندیشه برون آمد و غم نیز بر این بود
دل رفت به حیرت همه شب در سر آن زلف / کر طالع شوریده امیدش به چنین بود
القصة بنظاره آن روی براندیم / عیشی که به از مملکت روی زمین بود
من بعد کمال از اجل اندیشه ندارد / کز زندگیش غایت مقصود همین بود