کمال خجندی › شمارهٔ ۴۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوشینه خیالت همه شب مونس ما بود / تا روز دو دست من و آن زلف دوتا بود
مجلس خوش و دل جمع و مرتب همه اسباب / ازعیش به یاد تو چگویم که چها بود ت
در کلبه ما محنت هر روزه شب دوش / شریف نفرمود ندانم که کجا بود
من در عجب آن لحظه ز تشریف خیالت / کان پایه نه در خورد من بی سرو پا بود
گر یکدمه وصل تو خریدیم بعد جان / آن هم سر یک موی ترا نیم بها بود
اندیشه خون ریختنم دوش به آن چشم / بر عزم جفا کردی و آن عین وفا بود
گر داشت کمال از نو نهان سوز تو چون شمع / بر سوز نهائیش رخ زرد گوا بود