کمال خجندی › شمارهٔ ۴۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رخ نو نور بماه تمام می بخشد / چو خلعتی که شهی با غلام می بخشد
مرا که کشته مجرم ز لب پیام رسان / که باز عمر نومه آن پیام می بخشد
بیار سیب ذقن گرچه نقره خام است / که باغبان به گدا هرچه خام می بخشد
حریم وصل تو چون کعبه منزلی به صفاست / مرا صفای عجب آن مقام میبخشد
به باد زلف و رخ تست پیر مجلس را / دم و نفس که به هر صبح و شام میبخشد
مرد باده فروشم که شیخ جام خود اوست / هرآنکه زو مددی خواست جام میبخشد
کمال بوسه دهم با تو گفت با دشنام / به هر دو نقل خوشم هر کدام می بخشد