کمال خجندی › شمارهٔ ۴۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رویت به چنین دیده تماشا نتوان کرد / وصل تو بدینه سینه تمنا نتوان کرد
تا دیده نخست از نظرت وام نگیرد / نظارة آن صورت زیبا نتوان کرد
تا همت عالی نشود رهبر خاطر / اندیشه آن قامت و بالا نتوان کرد
گر نیغ کشد دشمن و گره طعنه زند دوست / قطع از تو و سودای تو قطعا نتوان کرد
در دولت خوبی به گدایان در خویش / لطفی بکن امروز که فردا نتوان کرد
تو دارو و درمان دل و دیده ریشی / بیرون ز دل و دیده ترا جا نتوان کرد
دردی ز تو در جان کمالست که آنرا / الا به وصال تو مداوا نتوان کرد