کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالی / باری برم خیالی چون نیستم وصالی
ای باد کی گذارت زآن سو مجال باشد / بیماری و نباشد دانم ترا مجالی
امروز نیست زاهد غافل ز حال رندان / کو را به هیچ وقتی وقتی نبود و حالی
چون زلف و رخ نمودی کردم سؤال بوسه / دیدم تسلل دور آمد مرا سؤالی
از زلف خویش دل را زنجیر کن مهیا / گر ابرویت نماید دیوانه را ملالی
میخواست گل که خود را مالد برآن بناگوش / آن شوخ بی ادب را بایست گوشمالی
همکاسه سگانت سازی من گدا را / گر کوزه گر بسازد از خاک من سفالی
روی نو بر نتابد از زلف سایه ای هم / داری ز سایه خود از ناز کی ملالی
دارد کمال با خود زلفش نرا مقید / دارند ماهرویان در دلبری کمالی