کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خواهی که به هیچ غم نمیری / تا دست دهد پیاله گیری
می نوش به شادی و شو از او / آن دم که به دست غم اسیری
نی گفت به زیر لب همین است / اگر اهل دلی نفس پذیری
در سرزمی ات چو تاج لعل است / سلطانی و صاحب سریری
من درد کشم نه شاه و درویش / فارغ ز بزرگی و حقیری
در عشق جوانم و توانگر / غم نیست ز پیری و قیری
از سرو روان عصای پیری / شد پیر کمال بایدش ساخت