کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دست ندارم از تو من گرچه زېایم افکنی / تیز ترم بدوستی گر همه تیغ میزنی
نیست ز هم مفارقت سابه و آفتاب را / هر طرفی که میروی من به تو و تو با منی
ای نفس صبا ز ما بر سر زلف او بگوی / چند بدل شکستگان عهد کنی و بشکنی
سرو بلند پایه را آن همه ناز کی رسد / پیش درخت قامتت گر نکند فروتنی
ای به امید وصل او بر زده دست و آستین / این نشود میسرت جز که به پاکدامنی
شکر که گر دمی زدم در همه عمر خویشتن / با تو به دوستی زدم بادگران به دشمنی
شوق لب تو میدهد ذوق سخن کمال را / مرغ سخن سرا نشد تا که نگشت گلشنی