کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عاشقی و بی دلی بیدلبری / این همه دارم غربی بر سری
آب چشمه من که عین مردمیست / ننگرد در حال من گر ننگری
این همه باران محنت خود مرا / بر سر از چشم تر آمد برتری
شمع مجلس دوش دور از روی جمع / گونه رخسار من دید و گری
هم به دشنامی چه باشد ای ملول / کز دعاگویان خود باد آوری
با رقیان حیفی ای شیرین دهن / چون در انگشت گدا انگشتری
نیت هر کس نداند جز کمال / جان من نو جوهری او جوهری