کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۴۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کاش که سرو ناز ما از در ما در آمدی / تا شب هجر کم شدی روز جفا سر آمدی
خوش بود ار سحر گهی نزد ستم رسیدگان / از دم فاصنة صبا مزده دلبر آمدی
در دم آخر ار بدی بر من خسته اش گذر / جان به لب رسیده ام خرم و خوش بر آمدی
اگه به چمن در آمدی شاهد سرو قد ما / گل ز حیای روی او سرخ به هم بر آمدی
بنده وقت آن دمم کان بث شوخ عشوه گر / وعده بدادی از رهی وز ره دیگر آمدی
زودترش فرو رود پای به گل درین هوس / بر سر کوی زیر کی هر که بود سر آمدی
جور و جفای بیحدش از دل ما به در شدی / روزی اگر کمال را مونس و غمخور آمدی