کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر از در به تیم برانی نو دانی / اگر کشته خویش خوانی تو خوانی
مرا گفته خوانمت با برانم / ندانم من اینها تو دائی نو دانی
هنوزت نفشانده جانها ز دامن / ز ما آستین برفشانی تو دانی
هنوزت چکان شیر مادر از / ر ز دل های ما خون چکانی
بها چه پرسی چه داغست این بر دل تو / تو دائی تو خود کرده آن نشانی
چه گونی ضعیفی نوری چیست حکمت / تو دائی طبیبی تو این ناتوانی
کمال از دل ریش دبد آشکارا / تر دانی که درمان درد نهانی نو دانی