کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر به من یار شوی ور نشوی / تو همان باری و دیگر نشوی
من به دیده نظری هم نکنم / گر تو در دیده مصور نشوی
ای دل این درد که داری گر ازوست / شربتی نوش که خوشتر نشوی
مشو ای دیده شب هجران خشک / که چو بینی رخ او تر نشوی
مخور ای زاهد کمخواره غمم / غم خود خور تو که لاغر نشوی
ای حسود از غم او گره نالم / تو چرا کور شوی گر نشوی
بر درش حلقه زدم گفت کمال / خاک این در نشوی در نشوی