کمال خجندی › شمارهٔ ۱۰۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر لحظه غمزه ها به جفا نیز می کنی / باز این چه فتنه هاست که انگیز میکنی
دلهای ما نخست به تاراج میبری / وانگه اسپر زلف دلاویز می کنی
گر خون چکائی از دل عاشق کراست جنگ / شاهی به قلب رفته و خونریز می کنی
در بحر دیده آب کجا ایستد ز حوش / زینسان که آتش دل ما نیز می کنی
خواب شبان مبند به چشمم دگر خیال / چون همدم به آه سحرخیز می کنی
از خون ما چه توبه دهی چشم مست را / از باده حلال چه پرهیز می کنی
شهر سرای چون دلت آشفته شد کمال / وقنست اگر عزیمت تبریز می کنی