عارف قزوینی › نکنم اگر چاره| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نکنم اگر چاره دل هر جائی را / نتوانم و تن ندهم رسوائی را
نرود مرا از سر سودایت بیرون / اگرش بکوبی تو سر سودائی را
همه شب من اختر شمرم، کی گردد صبح / مه من چه دانی، تو غم تنهائی را
چه خوش است اگر دیده رخ دلبر بیند / نبود جز این فایده ای بینائی را
چه قیامت است این که تو در قامت داری / بنگر به دنبالت عجب غوغائی را
به چمن بکن جلوه که تا سرو آموزد / ز قد تو ای سرو روان رعنائی را
نه چو وامقی همچون من گیتی دیده است / نه نشان دهد چرخ چو تو عذرائی را
همه جا غم عشق تو رفت و باز آمد / چو ندید خوش تر ز دلم مأوایی را
تو جهان پر از شهد سخن کردی عارف / ز تو طوطی آموخته شکر خائی را