عارف قزوینی › دل هوس سبزه و صحرا ندارد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل هوس سبزه و صحرا ندارد (ندارد) / میل به گلگشت و تماشا ندارد (ندارد)
دل سر همراهی با ما ندارد (ندارد) / خون شود این دل که شکیبا ندارد (ندارد)
ای دل غافل، نقش تو باطل، / خون شوی ای دل، خون شوی ای دل
دلی دیوانه داریم، ز خود بیگانه داریم / ز کس پروا (جانم پروا، خدا پروا) نداریم
چه ظلم ها که از گردش آسمان ندیدیم / به غیر مشت دزد همره کاروان ندیدیم
در این رمه به جز گرگ دگر شبان ندیدیم / به پای گل به جز زحمت باغبان ندیدیم
حب وطن در دل بدفطرتان نیست / خانه ز همسایۀ بد در امان نیست
رم کن از آن دام که آن دانه دارد / خانه ز همسایۀ بد در امان نیست
ای دل غافل...الخ / دلی دیوانه کردی...الخ
یوسف مشروطه ز چه بر کشیدیم / آه که چون گرگ خود او را دریدیم
پیرهنی در بر یعقوب دیدیم / هیچ ز اخوان کسی حاشا ندارد
چند ز پلتیک اجانب به خوابید / تا به کی از دست عدو در عذابید
دست برآرید که مالک رقابید / مرد به جز مرگ تمنا ندارد
همتی ای خلق گر ایران پرستید / از چه در این مرحله ایمن نشستید
منتظر روزی ازین بد ترستید؟ / صبر ازین بیش دگر جا ندارد
گر نبری رنج، توانگر نگردی / این ره عشق است دلا برنگردی
شمع صفت سوز که تا کشته گردی / عارف بی دل سر پروا ندارد