عارف قزوینی › چه شورها| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چه شورها که من به پا، ز شاهناز می کنم / در شکایت از جهان، به شاه باز می کنم
ز من مپرس چونی، دلی چو کاسۀ خونی / ز اشک پرس که افشا نمود راز درونی
اگر چه جا ازین سفر، بدون دردسر / اگر به در برم من، به شه خبر برم من
حکومت موقتی چه کرد به که نشنوی / گشوده شد در سرای جم به روی اجنبی
سکون ز بیستون شد، چو قصر کن فیکون شد / صدای شیون شیرین، به چرخ بوقلمون شد
شه زنان، به سرزنان و موکنان / به گریه گفت: کو سران ایران، دلاوران ایران؟
کجاست کیقباد و جم، خجسته اردشیر کو؟ / شهان تاج بخش و خسروان باجگیر کو؟
ز ترک این عجب نیست، چه اهل نام و نسب نیست / قدم به خانۀ کیخسرو، این ز شرط ادب نیست (این ز شرط ادب نیست)
ز آه و تف، اگر چه کف، زنی چون دف، بزن به سر، که این چه بازی است؟ / که دور ترک بازی است
زبان ترک از برای از قفا کشدن است / صلاح پای این زبان ز ممکلت بریدن است
نسیم صبحدم خیز، بگو به مردم تبریز / که نیست خلوت زرتشت، جای صحبت چنگیز (جای صحبت چنگیز)
سیاه پوش و خاموش، ز ماتم سیاووش / گر از نژاد اوئید، نکرد باید این دو را فراموش (نکرد باید این دو را فراموش)
مگو سران فرقه، جمعی ارقه، مشتی حقه باز / وکیل و شیخ و مفتی، مدرس است و اهل آز
ز حربۀ تدین خراب مملکت از بن / نشسته مجلس شوری به ختم مرگ تمدن (به ختم مرگ تمدن) (به ختم مرگ تمدن)
چه زین بتر ز بام و در به هر گذر / گرفته سر به سر خریت، زمام اکثریت
به غیر باده زادۀ حلال کسی نشان نداند / از این حرام زادگان یکی خوش امتحان ندارد
گذاشت و بهره برداشت هر آنچه هیزم تر داشت / به جز زیان ثمر از این «اجاق ترک» چه برداشت ؟
به غیر اشک و دود، هر آنچه هست و بود / یا نبود بی اثر ماند، ز سود ها ضرر ماند