عارف قزوینی › شمارهٔ ۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بماندیم ما، مستقل شد ارمنستان / (ارمنستان ارمنستان شد ارمنستان)
زبردست شد، زیردست زیردستان / (دستان زیردستان زیردستان)
اگر ملک جم شد خراب، گو به ساقی / (گو به ساقی تو باش باقی تو باش باقی)
صبوحی بده زان شراب شب به مستان / (بده به مستان، بده به مستان)
بس است ما را هوای بستان / که گل دو روز است در گلستان
بده می که دنیا دو روز بیشتر نیست / مخور غم که ایران ز ما خرابتر نیست
آه که گر آه پر بگیرد / دامن هر خشک و تر بگیرد
بی خبران را خبر رسانید / ز شان بر ما خبر بگیرد
ز دارالفنون به جز جنون نداریم / معارف نه، مالیه نی، قشون نداریم
برفت حس ملت آن چنان که گوئی / به تن جان به جان رگ به رگ خون نداریم
چه خون توان خورد که خون نداریم / نداریم اگر هیچ، هیچ غم نداریم
ز اسباب بدبختی هیچ کم نداریم / وجودی که باشد به از عدم نداریم
پند پدر گر پسر بگیرد / دامن فضل و هنر بگیرد
ما ز نیاکان نشان چه داریم؟ / تا که ز ما آن دگر بگیرد