عارف قزوینی › شمارهٔ ۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای دست حق پشت و پناهت بازآ / چشم آرزومند نگاهت بازآ
سرخ و سفید و سبز و زرد و آبی / پشت گلی و قهوه ای، عنایی
بازآ که شد باز، / با دزد دمساز،
کابینۀ اشراف جز ننگی نیست / این رنگ ها غیر نیرنگی نیست
از گرگ ایران پاره کن تا اشرار / دلال تا یوسف فروش دربار
کردی تو رسوا، / هر فرقه ای را،
این آن قوام السلطنه است ایمن شد / زن بود در کابینه مردافکن شد
چون افعی زخمی رها شد بد شد / گرگ از تله پا در هوا شد بد شد
ز اشراف بی حس، / ز اشرار مجلس،
ایران سراسر پایمال از اشراف / آسایش و جاه و جلال از اشراف
کابینه ات از آن سیه شد نامش / هر روسیاهی را تو بودی دامش
بذری فشاندی، / تخمی نشاندی،