فخرالدین اسعد گرگانی › آگاهى یافتن ویرو از بردن شاه ویس را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو ویرو از شهنشاه آگاهی یافت / ز تارام باز گشت و تیره بشتافت
چو او آمد شهنشه بود رفته / به چاره ماهرویش را گرفته
هزاران گوهر زیبا سپرده / به جای او یکی گوهر ببرده
بخورده با پسر زنهار شهرو / نهاده آتش اندر جان ویرو
دل ویرو پر از پیکان تیمار / هم از مادر هم از خواهر بآزار
هم از باغ وفا رفته بهارش / هم از کاخ صفا رفته نگارش
حصارش درج و در افتاده از درج / کنارش برج و ماه افتاده از برج
چو کان سیم بود از ویس جانش / قصا پرداخته از سیم کانش
اگر چه کان سیمین بی گهر شد / ز گوهر چشم او کان دگر شد
دل ویرو ز هجران بود نالان / دل موبد ز جانان بود بالان
گهی ارید چشمش بر گل زرد / گهی نالید جانش از غم و درد
چنان بگسست غم رنگ از رخانش / که گفتی از تنش بگسست جانش
جدایی پردهء صبرش بدرید / ز مغزش هوش چون مرغی بپرید
بسی نفرید بر گشت زمانه / که کردش تیر هجران را نشانه
ازو بستد نیازی دلبرش را / به خاک افگند ناگه اخترش را
ولیکن گر چه با ویرو جفا کرد / بدان کردار با موبد وفا کرد
ازو بستد دلارام و بدو داد / یکی بیداد برد از وی یکی داد
یکی را خانهء شادی کآشفته / یکی را باغ پیروزی شکفته
یکی را سنگ بر دل خاک بر سر / یکی را جام بر کف دوست در بر