فخرالدین اسعد گرگانی › بغایت رسیدن عشق رامین بر ویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو بر رمین بیدل کار شد سخت / به عشق اندر مرورا خوار شد بخت
همچنین جای بیانبوه جستی / که بنشستی به تنهایی گرستی
به شب پهلو سوی بستر نبودی / همه شب تا به روز اختر شمردی
به روز از هیچ گونه نارمیدی / چو گور و آهن از مردم رمیدی
ز بس کاو قد دجبر کردی / کجا سروی بدیدی سجده بردی
به باغ اندر گل صد برگ جستی / به یادروی او بر گل گرستی
بنفشه برچدی هر بامدادی / به یاد زلف او بر دل نهادی
ز بیم ناشکیبی می نخوردی / که یکباره قرارش می ببردی
همیشه مونسش طنبور بودی / ندیمش عاشق مهجور بودی
صبههر راهی سرودی زار گفتی / سراسر بر فراق یادر گفتیص
چو باد حسرت از دل بر کشیدی / به نیسان باد دی ماهی دمیدی
به ناله دل چنان از تن بکندی / که بلبل را ز شاخ اندر فگندی
به گونه اشک خون چندان براندی / که از خون پای او در گل بماندی
به چشمش روز روش تار بودی / به زیرش خز و دیبا خار بودی
بدین زاری و بیماری همی زیست / نگفتی کس که بیماریت از چیست
چو شمعی بود سوزان و گدازان / سپرده دل به مهر دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگانی / دلش پدرود گرده شادمانی
ز گریه جامه خون آلود گشته / ز ناله روی زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسیده / امید از جان و از جانسان بریده
خیال دوست در دیده بمانده / ز چشمش خواب نوشین را برانده
به دریای جدایی غرقه گشته / جهان بر چشم او چون حلقه گشته
ز بس اندیشه همچون مست بیهوش / جهان از یاد او گشته فراموش
گهی قرعه زدی بر نام یارش / که با او چون بود فرجام کارش
گهی در باغ شاهنشاه رفتی / ز هر سروی گرا بر خود گرفتی
همی گفتی گوا باشید بر من / ببینیدم چنین بر کام دشمن
چو ویس ایدر بود با وی بگویید / دلش را از ستمگاری بضویید
گهی با بلبلان پیگار کردی / بدیشان سرزنش بسیار کردی
همی گفتی چرا خوانید فریاد / شما را از جهان باری چه افتاد
شما با جفت خود بر شاخسارید / نه چون من مستمند و کوارید
شما را ار هزاران گونه باغست / مرا بر دل هزاران گونه داغست
شما را بخت جفت و باغ دادست / مرا در عشق درد و داغ دادست
شما را ناله پیش یار باشد / چرا بساید که ناله زار باشد
مرا زیباست ناله گاه و بیگاه / که یارم نیست از درد من آگاه
چنین گویان همی گشت اندران باغ / دو دیده پر زخون و دلپر از داغ
قصا را دایه پیش آمد یکی روز / چنو گردان در آن باغ دل فروز
چو رامین دایه را دید اندر آن جای / چو چان اندر خور و چون دیده دورای
ز شادی خون ز رخسارش بجوشید / رخش گفتی ز لاله جامه پوشید
ز شرم دایه رویش گشت پر خوی / بسان در فشانده بر سر می
گل ار چه سخت نیکو بود و بربار / رخ رامین نکوتر بود صد بار
هنوزش بود سیمین دو بناگوش / نگشته سیمش از سنبل سیه پوش
هنوزش بود کافروی زنخدان / دو زلفش بود چون مشکین دو چوگان
هنوزش بود پشت لب چو ملحم / لبش چون انگبین و بارده درهم
هنوزش بود خنده همچو شکر / وزان شکر فروبارنده گوهر
بهبالا همچو شمشاد روان بود / ولیکن بار شمشاد ارغوان بود
به پیکر همچو ماه جانور بود / ولیکن با کلاه و با کمر بود
قبا بروی نکوتر بود صد بار / که نقش چینیان بر بتّ فرخار
کلاه او را نکوتر بود بر سرا / که شاهان جهان را بر سر افسر
به گوهر تا به آدم نامور شاه / به پیکر در زمانه سیمبر ماه
به دیدار آفت جان خردمند / به آفت جان هر کس آرزومند
هم از خوبی هم از کضور خدایی / سزا بروی دو گونه پادشایی
برادر بود موبد را و فرزند / ولیکن ماه را شاه و خداوند
چو چشمش دید جادو گشت خستو / که بهتر زین نباشد هیچ جادو
چو رویش دید رزوان داد اقرار / که بر حوران جزین کس نیست سالار
چنین رویی بدین زیب و بدین نام / ز مهر ویس بی دل بود و بی کام
چو تنها دایه را در بوستان دید / تو گفتی روی بخت جاودان دید
نمازش برد و بسیار آفرین کرد / مرد را نیز دایه همچنین کرد
پرسیدند چون دو مهربان یار / بخوشی یکدگر را مهربانوار
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند / به مرز سوسی آزاد رفتند
ز هر گونه سخن گفتند با هم / سخنشان ریش دل را گشت مرهم
بدو گفت ای مرا از جان فزونتر / منم پیش تو از برده زبون تر
تو شیرینی و گفتار تو شیرین / تو نوشینی و دیدار تو نوشین
ترا از بخت خواهم روشنایی / مرا با بخت نیکت آشنایی
مرا تو مادری ویسه خداوند / به جان وی خورم هنواره سوگند
چنو خورشید چهر و ماه پیکر / چنو بانوژاد و شاهگوهر
نبود اندر جهان و هم نباشد / کرا او جفت باشد غم نباشد
بدان زادست پنداری ز مادر / که آتش بر کشد از گفت کضور
به خاصه زین دل بدبخت رامین / که آتشگاه خرداد است و برزین
اگر چه من همی سوزم ز بیدار / دل او بر چنین آتش مسوزاد
وگر چه بخت با من خورد زنهار / مرو را بخت فرخ باد و بیدار
همی گویم چو از عشقش بنالم / مبادا حال او هر گز چو حالم
همی گویم چو از مهرش بسوزم / مبادا روز او هرگز چو روزم
به هر دردی که من بنیم ز مهرش / کنم صد آفرین بر خوب چهرش
چنین خواهم که باشد جاودانی / مرا زو رنج و او را شادمانی
خوش آمد دایه را گفتار رامین / ز بیجاده پدید آورد پروین
به خنده گفت راما جاودان زی / به کام دوستان دور از بدان زی
درود و تن درستی مر ترا باد / مباد از بخت بر جان تو بیداد
به فرّت من درست و شادکامم / به کامت نیک بخت و نیکنامم
همیدون دخترم روشن حور و ماه / که بسته باد بر وی چشم بدخواه
چو رویش باد نیکو ماه و سالش / چو مویش باد پیچان بدسگالش
همه گفتار تو دیدم بی آهو / چو دیدار تو جان افزای و نیکو
جز آن کاو مر ترا بدبخت کردست / که بربیداد تو دل سخت کردست
ندارم از تو این گفتار باور / که او بر تو نه شاهست و نه داور
دگرباره جوابش داد رامین / که چون عاشق نباشد هیچ مسکین
دل او را دشمنی باشد ز خانه / بر او جویانده هر روزی بهانه
گهی نالد به درد و حسرت دوست / گهی گرید به داغ فرقت دوست
به دست عشق گر چه زار گردد / ز بهر او ز جان بیزار گردد
صو گر چه زاو بلا بسیار بیند / ز دیگر کامها او را گزیندص
دو چشم مرد را از کام نایاب / گاهی بی خواب دارد گاه با آب
همی آن چیز جوید کش نیابد / وزآن چیزی که یابد سر بتابد
بلای عشق را بر تن گمارد / پس آنگه درد را شادی شمارد
اگر با عشق بودی مرد را خواب / چه عشق دوست بودی چه می ناب
کجا خویشی با تلخیش یارست / چنانکش خرمی جفت خمارست
چه عاشق باشد اندر عشق مست / کجا بر چشم او نیکو بود گست
به عشق اندر چو مست آشفته باشد / ز ناخفتش بسان خفته باشد
خرد باشد که زشت از خوب داند / چو مهر آید خرد در دل نماند
ستنبه دیو بر وی زود دارد / همیشه چشم او را کور دارد
خرد با مهر هرگز چون بسازد / که آن چون می همی این را بتازد
نفرماید خرد آن را گزیدن / کزو آید همی پرده دریدن
مرا از عشق شد پرده دریده / شکیب از دل خرد از تن بریده
بر آمد ناگهان یک روز بادی / مرا بننود روی حور زادی
چو دیدم ویس بود آن ماه پیکر / چو ماهم کرد دور از خواب واز خور
دو چشمم تا بهشتی دید خرم / دلم چون دوزخی افتاد در غم
نه بادی بود گفتی آفتی بود / مرا ناگاه روی فتنه بننود
مرا در کودکی تو پروریدی / وزان پس مرمرا بسیار دیدی
ندیدی حال من هرگز بدین سان / ز درد دل نه باجان و نه بی جان
تو گویی شیر من روباه گشست / از این سخنی و کوهم کاه گشست
تنم دیگر شدست و گونه دیگر / یکی مویست پنداری یکی زر
مژه بر چشم من گشست مسمار / همیدون موی بر اندام من مار
اگر روزی کنم با دوستان بزم / تو گویی می کنم با دشمان رزم
گه رامش چنان دلتنگ و زارم / که گویی با بلا در کارزارم
اگر گردم به رامش در گلستان / به گمره گشته مانم در بیابان
به شب در بستر و بالین دیبا / تو گویی غرقه ام در ژرف دریا
به روز اندر میان غمگساران / چو گویم پیش چوگان سواران
به شبگیران چنان نالم به زاری / که بلبل بر گلان نوبهاری
سحرگاهان چنان گریم به تیمار / که ابر دی مهی بر شخّ کهسار
بیاریدست از آن دو چشم دلگیر / مرا بر دل هزاران ناوکی تیر
بیفتادست از دو زلف دلبند / مرا بر دل هزاران گونه گون بند
به گور خسته مانم در بیابان / به دل بر خرده زهر آلوده پیکان
به شیر تند مانم پوی پویان / خورشان بچهء گمگشته چویان
به طفل خرد مانم دل شکسته / هم از مادر هم از دایه گسته
به شاخ مردم مانم نغز رسته / قصای آسمان او راشکسته
کنون از تو همی زنهار خواهم / جوانمردیت را من یار خواهم
صمرا زین آتش سوزنده برهان / ز جنگ شیر مردم خوار بستانص
جوانمردی چنان کت هست بنمای / بر این فرزند بیچاره ببخشای
ببژشاید دلتء بیگانگان را / همان رحمآورد دیوانگان را
تو چونان دان که من بیگانه ای ام / ویا از بیهشی دیوانه ای ام
به هر حالی به بخشایش سزایم / که چونین در دم سرخ اژدهایم
تو نیز از مردمی بر من ببخشای / به نیکی در دلت مهرم بیفزای
پیام من بگو سرو روان را / بت گویا و ماه باروان را
صپری دیدار خورشید زمین را / شکر گفتار حور راستین راص
سیه زلفین بت یاقوت لب را / بهار خرمی باغ طرب را
بگو ای از نگویی آفریده / به ناز و شادکامی پروریده
ترا حوبان به خوبی مهر داده / بتان پیش تو سر بر خط نهاده
سپاه جادوان از تو رمیده / نگار چینیان از تو شمیده
دو هفته ماه پیشت سجده برده / فروغ خویش رویت را سپرده
رخانت خسروان را بنده کرده / لبانت مردگان را زنده کرده
بت بربر ز رویات خوار گشته / همان بتگر ز بت بیزار گشته
گدازان شد تنم از بیم و امید / چو برف کوهسار از تاب خورشید
دلم افتاد در مهرت به ناکام / شنابان همچو گوری مانده در دلم
خرد آواره گشته هوش رفته / دل اندر تن نه بیدار و نه خفته
نه زاسایش دارم نه از رنج / ناز رامش به دل شادم نه از گنج
نه با یاران به میدان اسپ تازم / نه چوگان گیرم و نه گوی بازم
نه یوزان را سوی گوران دوانم / نه بازان را سوی کبگان پرانم
نه می گیرم نه با خوبان نشینم / نه جز وی در جهان کس را گزینم
نه یک ساعت ز درد آزاد باشم / نه یک روزی به چیزی شاد باشم
به خانء خویش در چونین اسیرم / نبینم دوستدار و دستگیرم
به شب تا روز پیچان و نوانم / چو ماری چوب خورده در میانم
تنم درمان ز گفتار تو یابد / دلم دارو ز دیدار تو یابد
من آنگه باز یابم صبر و هوشم / که خوش گفتار تو آید به گوشم
اگر چه سال و مه از تو به دردم / چنین با اشک سرخ و روی زردم
مرا عشق تو در جان خوشتر از جان / وگرچه جان من زوگشت رنجان
نخواهم بی هوایت زندگانی / نجویم بی وفایت شادمانی
اگر جانم ز مهرت سیر گردد / به سر بر موی من شمشیر گردد
همی دانم که تا من زنده باشم / به پیش بندگانت بنده باشم
سپیدی روزم از روی تو باشد / سیاهی شب هم از موی تو باشد
رخ رنگینت باشد نوبهارم / لب نوشیند باشد غمگسارم
ز رخسار تو تابد آفتابم / ز گیسوی تو بوید مشک نابم
ز اندام تو باشد یاسمینم / ز گفتار تو باشد آفرینم
بهشت جاودان آن روز بینم / که آن رخسار جان افروز بینم
ز دولت کام خود آنگه یابم / که با پیوند رویت راه یابم
ز یزدان این خواهم شب و روز / که گردد بختم از روی تو فیروز
دلت بر من نماید مهربانی / نجوید سر کشی و بد گمانی
صاگر کین وروز و با من ستیزد / به جان من که خون من بریزدص
چه باید ریختن خون جوانی / که هر گز بر تو نامد زو زیانی
زبس کاو بر تو دارد مهربانی / تو او را خویشتری از زندگانی
ببرد دل ز جان وز تو نبود / به دیده خاک پایت را بخرد
ز گیهان مر ترا خواهد به ناچار / ازیرا کش تو بردی دل به آزار
اگر خوبی کنی تن پیش دارد / وگرنه بر سر دل جان سپارد
چو بشنید این سخنها دایه پیر / تو گفتی خورد بر دل ناو کی تیع
نهانی دلش بر رامین ببخضود / ولیکن آشکارا هیچ نننود
مرو را گفت راما نیکناما / نگردد همچو نامت ویس راما
نگر تا تو نداری هر گز امید / که تابد بر تو آن تابنده خورشید
نگر تا تو نپنداری که دستان / بکار آیدت با آن سرو بستان
نگر تا در دلت ناید که نیرو / توانی کرد با فرزندی شهرو
ترا آن به که دل وی نبندی / کزین دلبندی آید مستمندی
نپیمایی به دل راه تباهی / کزو رسته نیامدء هیچ راهی
خردمندی و شرم و دانش و رای / به کار آید روان را در چنین جای
که زشت از خوب و نیک از بدبدانی / به دل کاری سگالی کش توانی
کاگر تو آسمان را در نوردی / و گر دریا بینباری به مردی
میان بادیه جیهون برانی / ز روی سنگ لاله بشکفانی
جهانی دیگر از گوهر بر آری / زمینش بر سر مویی بداری
ابا این جادوی و نیک دانی / به کار ویس هم خیره بمانی
به مهرت ویسه آنگه سر در آرد / که شاخ ارغوان خرما برآرد
سزد گردل ز پیوندش بتابی / که او ماهست پیوندش نیابی
که یارد گفتن این گفتار با وی / که یارد جستن این آزاد با وی
مدانی کاو چگونه خویش کامست / ز خوی خود چگونه دیر رامست
اگر من زهرهء صد شیر دارم / پیامت پیش او گفتن نیارم
هر آیینه تو نپسندی که در من / به زشتی راه یابد گفت دشمن
تو خود دانی که ویس امروز چونست / به خوبی از همه خوبان فزونست
هر آن گه کاین سژن با وی بگویم / به رسوایی بریزد آب رویم
چنانست او میان ویس دختان / که خسرو در میان نیک بختان
منش بر آسمان دارد به گشّی / و با مردم نیامیزد به خوشی
همش در تخمه پرمایه ست گوهر / همش در گنج شهوارست جوهر
بدان گوهر ز شاهان سر فرازست / بدین جوهر ز مردم بی نیازست
نه از کار بزرگ آید نهیبش / نه از گنج گران آید فریبش
کنون ژود دلش لشتی مستمندست / نه تنهایی و بی شهری نژندست
ز خان و مان و شهر خویش دورست / هم از رامست هم از مردم نفورست
گهی آب از مژه بارد گهی خون / گهی از بخت نالد گه ز گردون
چو یاد آرد ز مادر وز برادر / بجوشد همچو عود تر بر آذر
کند نفرین بر آن سال و مه شوم / که دوری دادش از آرام و از بوم
بدین سان بانوی جمشید گوهر / به خوبی نامدار هفت کضور
بهلاله خواسته مادر ز یازدانش / بپرورده میان ناز و فرمانش
کنون پر درد و پر تیمار و نالان / ز همزادان بریده وز همالان
به پیش وی که یارد برد نامت / که یارد گفتن این یافه پیمان
مرا این کار بیهوده مفرمای / که سر گز نداند رفت چون پای
سبانم گر فزون از قطر میغست / زبانی این سخن گفتن دریغست
چو بشنید این سخن رامین بیدل / ز آب دیده کردش خاک را گل
ز سختی گریه اندر برش بشکست / شکنج گریه گفتارش فرو بستت
هم از گریه بماند و هم از گفتار / بران بخشان کاو باشد چنین زار
به مغزش بر شد از دل آتش مهر / دمیدش زعفران از لاله گون چهر
چو یک ساعت زبانش بود بسته / دل اندر بر شکسته دم گسسته
دگر باره سخنها گفت زیبا / ز دردی سخن و حالی ناشکیبا
بسی زاری و لابه کرد و خواهش / نیامد در ستیز دایه کاهش
چو رامین بیش کردی زارواری / ازو بیش آمدی نومیدواری
به فرجام اندرو آویخت رامین / برو ریزان ز دیده اشک خونین
همی گفت ای انوشین دایه زنهار / مکن جان مرا یکباره آوار
مبر امیدم از جان و جوانی / مکن چون زهر بر من زندگانی
توی از دوستان پشت و پناهم / توی فریادجوی و چاره خواهم
چه بشاد گر کنی مردم ستانی / مرا از چنگ بدبختی رهانی
در بسته ز پیشم بر گشایی / به روی ویسه ام راهی نمایی
گر اکنون از تو نومیدی پذیرم / به مرگ ناگهان پیشت بمیرم
مکن بی چرم را در چاه مفگن / نمک بر سوخته کمتر پراگن
ترا بنده شدستم بنده بپذیر / وزین سختی یکی ره دست من گیر
توی در مان دردم در جهان بس / درین بیچارگی فریاد من رس
بجز تو در جهان کس را ندانم / که با او راز خود گفتن توانم
پیام من بگو با آن سمنبر / بهانه بیش ازین پیشم میاور
بچاره آسیا سازند بر باد / بر آرند از میان رود بنیاد
به زیر آرند مرغان را زگردون / ز دریا ماهیان آرند بیرون
به دام آرند شیران ژیان را / به بند آرند پیلان دمان را
برون آرند ماران را ز سوراخ / به افسونها کنندش رام گستاخ
تو نیز افسون ز هر کس بیش دانی / همیدون چاره ها کردن توانی
سژن دانی بسی هنگام گفتار / هنر داری بسی در وقت کردار
سخن را با هنر نیکو بپیوند / وزیشان هر دو برنه ویس را بند
اگر نه بخت من بودی نکورای / ترا پیشم نیاوردی دراین جای
چنان چون تو مرا یاری درین کار / خدا بادا به هر کاری ترا یار
بگفت این و پس او را تنگ در بر / کشید و داد بوسی چند بر سر
وزان پس داد بوسش برلب و روی / بیامد دیو و رفت اندر دلش کاشت
چو بر زن کام دل راندی یکی بار / چنان دان کش نهادی بر سر اپسار
چو رامین از کنار دایه بر خاست / دل دایه به تیمارش بیارست
دریده شد همنانگه پردهء شرم / شد آن گفتار سردش درزمان گرم
بدو گفت ای فریبنده سخن گوی / ببردی از همه کس در سخن گوی
دلت از هر کسی جویای کامست / ترا هر زن که بینی ویس نامست
مرا تو دوست بودی دل افروز / ولیکن دوستر گشتم از امروز
گسسته شد میان ما بهانه / که شد تیر هوا سوی نشانه
ازین پس هر چه تو خواهی بفرمای / که از فرمانت بیرون ناورم پای
کنم بخت ترا بر ویس پیروز / ستانم داد مهرت زان دل افروز
چو بشنید این سخن دلخسته رامین / بدو گفت ای مرا رویش جهان بین
ترا زین پس نگر تا چون پرستم / به پیشت جان به خدمت چون فرستم
همی بینی که پیچان همچو مارم / چگونه صعب و آشفته ست کارم
به شب گویم نماند زنده تا بام / جو بام آید ندارم طمع تا شام
بدان مانم که در دریا نشنید / ز دریا باد و موج سخت بیند
نگر تا او زمانه چون گذارد / که یک ساعت امید جان ندارد
من از تیمار ویسه همچنانم / شبان از روز و از شب ندانم
کنون امید در کار تو بستم / مگر گیری درین آسیب دستم
چو از تو این نوازشها شنیدم / تو دادی بند شادی را کلیدم
جوانمردی بکار آرد به کردار / که بی کردار ناخوبست گفتار
بگو تا روی فرخ کی نمایی / بدیدارم دگر باره کی آیی
کجا من روز و ساعت می شمارم / همیشه دیدنت را چشم دارم
همی تا شادمانت باز بینم / بر آتش خسپم و بر وی نشینم
به دیدارت چنان باشد شتابم / که یک ساعت قرار تن نیابم
چو آشفته نمانم بر یکی رای / چو دیوانه نپایم بر یکی جای
بخنده گفت جادو کیش دایه / تو هستی در سخن بسیار مایه
بدین گفتار نغز و لابه چون نوش / به مغز بیهشان باز آوری هوش
دلم را تو بدین گفتار خستی / چو جانم را بدین زنهار بستی
ز جان خویش بندی بر گشادی / بیاوردی و بر جانم نهادی
نگر تا هیچ گونه غم نداری / کزین اندوهت آید رستگاری
تو خود بینی که کامت چون بر آرم / به نیکی روی کارت چون نگارم
ترا بر اسپ تازی چون نشانم / به چشم دشمنان بر چون دوانم