فخرالدین اسعد گرگانی › رفتن دایه دیگر به پیش ویس و حال گفتن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو پیش ویس رفت اورا دُژم دید / ز گریه در کنارش آب زم دید
دگر ره ویس با دایه بر آشفت / ز شرم و بیم یزدانش سخن گفت
که من خود چون براندیشم ز یزدان / نه رامین بایدم نه شرم گیهان
چرا زشتی کنم زشتی سگالم / که از زشتی بود روزی و بالم
بدین سر چون کسان من بدانند / مرا زان پس چه گویند و چه خوانند
بدان سر چون شوم پیش خدایم / چه عذر آرم چه پوزشها نمایم
چه گویم ، گویم از بهر یکی کام / به صد زشتی فرو بردم سر و نام
اگر رامین خوشست و مهربانست / ازو بهتر بهشت جاودانست
و گر رامین بود بر من دلازار / چه باشد چون بود خشنود دادار
چو در دوزخ شوم از بهر رامین / مرا کی سود دارد مهر رامین
نه کردم نی کنم هرگز تباهی / اگر روزم چو شب گیرد سیاهی
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه / گرفت از جاره کردن طبع روباه
بدو گفت ای نیاز جان دایه / بجز تندی نداری هیچ مایه
چرا بر یک سخن هرگز نپایی / به گردانی چو چرخ آسیائی
بگردد روزگار و تو بگردی / به سان کعبتین بر تخت نردی
چو پیروزه بگردانی همی رنگ / چو آهی هر زمان پیدا کنی رنگ
تو از فرمان یزدان کی گریزی / و با گردون گردان کی ستیزی
اگر تو این چنین بدخو بمانی / نشاید کرد با تو زندگانی
زمین مرو با موبد ترا باد / زمین ماه با شهرو مرا باد
مرا در مرو جز تو هیچ کس نیست / تو خود دانی که با تو دیو بس نیست
مرا چون بد سگالان خوار داری / به روزی چند بارم بر شماری
شوم با مادرت خرم نشینم / ترا با این همه تندی نبینم
تو دانی با خدا و با دگر کس / مرا از مرو و از کردار تو بس
جوابش داد ویس و گفت چندین / چرا در دل گرفتی مهر رامین
همی بیگانه ای را یار گردی / ز بهر او ز من بیزار گردی
ترا دل چون دهد از من بریدن / برفتن با دگر کس آرمیدن
ابی تو چون توانم بود ایدر / که تو هستی مرا همتای مادر
چه آشفتست بخت و روزگارم / چه بد فرجام و دشوارست کارم
هم از ژانه جدا ام ز مادر / هم از پر مایه خویشان و برادر
تو بودی از جهان با من بمانده / مرا از داغ تنهایی رهانده
تو نیز اکنون ز من بیزار گشتی / و با زنهار خواران یار گشتی
مرا کردی چنین یکباره پدرود / فگندی نام و ننگ خویش در رود
بسا روزا که تو باشی پشیمان / نیابی درد خود را هیچ درمان
دگر ره دایه گفت ای ماه خوبی / مضو گمراه تو از راه خوبی
قصا بر کار تو رفت و بیاسود / چه سود اکنون ازین گفتار بی سود
به یک سو نه سخنهای نگارین / بگو تا کی ببینی روی رامین
مرو را در پناهت کی پذیری / درین کارش چگونه دست گیری
دراز آهنگ شد گفتار بی مر / درازی سخت بی معنی و بی بر
سخن را با جوانمردی بیامیز / جوانی را ز خواب خوش بر انگیز
پدید بهور بهار مردمی را / به بار بهور درخت خرمی را
ز شاهی و جوانی بهره بردار / به پیروزی و شادی روز بگذار
به گوهر نه خدایی نه فرشته / یکی ای همچو ما از گل سرشته
همیشه آزمند و آرزومند / ز آز و آرزو بر تو بسی بند
خدای ما سرشت ما چنین کرد / که زن را نیست کامی خوشتر از مرد
تو از مردان ندیدی شادمانی / ازیرا خوشی مردان ندانی
گر آمیزش کنی با مرد یک بار / به جان من که نشکیبی ازین کار
جوابش داد ویس ماه پیکر / بهشت جاودان از مرد خوشتر
اگر تو کم کنی پند و فریبم / من از شادی و از مردان شکیبم
مرا ازار تو سختست بر دل / و گر نه هیچ کامم نیست در دل
مرا گر بیم آزارت نبودی / بسا رنجا که رامین آی
نه گر شاهین شدی در من رسیدی / و گر بادی شدی بر من وزیدی
کنون کوشش بدان کن تا توانی / که این راز از جهان باشد نهانی
تو خود دانی که موبد چون بزرگست / به گاه خشم راندن چون سترگست
گنه نادیده چون تیغست بران / ستم نابرده چون شیرست غران
اگر روزی برد بر من گمانی / ازو مارا به جان باشد زیانی
همی تا این سخن باشد نهفته / بدو بر ما بلا را چشم خفته