فخرالدین اسعد گرگانی › عروسى کردن رامین با گل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پس آنگه نامداران را بخواندند / دگر ره در و گوهر بر فشاندند
جهان افروز رامین کرد پیمان / به سو گندی که بود آئین ایشان
که تا جانم بماند در تن من / گل خورشید رخ باشد زن من
نجویم نیز ویس بدگمان را / نه جز وی نیکوان این جهان را
مرا تا من زیم گل یار باشد / دلم از دیگران بیزار باشد
گل گلبوی باشد دل گشایم / زمین کشور بود گوراب جایم
مرا تا گل بود سوسن نبویم / همین تا مه بود اختر نجویم
پس آنگه گل به خویشان کس فرستاد / همه کس را ازین کار آگهی داد
ز گرگان و ری و قم و صفاهان / ز خوزستان و کوهستان و ارّان
ز هر شهری بیامد شهریاری / ز هر مرزی بیامد مرز داری
شبستان پر شد از انبوه ماهان / هم ایوان پر شد از انبوه شاهان
سراسر دل به رامش بر گشادند / به شادی ماه را بر شاه دادند
چهل فرسنگ آذینها ببستند / همه جایی به می خوردن نشستند
ز بس بر دستها پُر مر پیاله / تو گفتی بود یکسر دشت لاله
چو روز آمد به هر دشتی و رودی / به گوش آمد ز هر گونه سرودی
چو شب بودی به هر دشتی و راغی / به هر دستی ز جام می چراغی
عقیقین بود سنگ کوهساران / چو نوشین بود آب جویباران
ز بس بر راغ دیدند لهد بازی / بیامختند گوران لعب سازی
ز بس بر کوه دیدند شاد خواری / بدانستند مرغان می گساری
ز بس بر روی صحرا مشک و دیبا / همه خرخیز و ششتر گشت صحرا
ز بس در مرغها دستان نوایی / همه مرغان شده چنگی و نایی
ز بس می ریختن در کوهساران / ز می سیل آمد اندر جویباران
بخار بوی خوش چون ابر بسته / به می گرد از همه گیتی بشسته
که و مه پاک مرد و زن یکی ماه / به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
گهی ژوپین زدند و گاه طنبور / گهی مستان بُدند و گاه مخمور
گهی ساغر زدند و گاه چوگان / گهی دستان زدند و گاه پیکان
گهی آهو رمانیدند از کوه / گهی از دل زداییدند اندوه
گهی غرم و گوزن و رنگ کهسار / ز بالا سوی هامون رفت ناچار
گهی آهو و گور از روی صحرا / ز دست یوز و سگ رگته به بالا
جهان بی غم نباشد گاه و بی گاه / در آن کشور نبود اندوه یک ماه
جهانی عاشق و معشوق با هم / نشسته روز و شب بی رنج و بی غم
گشاده دل بهبخشش مهتران را / روایی خاسته را مشگران را
سرایان هر یکی بر نام رامین / سرودی نغز و دستانی بآیین
همی گفتند راما شاد و خرم / بزی تو جاودان دور از همه غم
به هر کامی که داری کامگاری / به هر نامی که جویی نامداری
به پیروزی فزوده گشت کامت / به بهروزی ستوده گشت نامت
به نخچیر آمدی با بس شگفتی / چو گل بایسته نخچیری گرفتی
به نیکی آفتاب آمد شکارت / گل خوبی شکفت اندر کنارت
کنون همواره گل در پیش داری / همیشه گل پرستی کیش داری
بهشتی گل نباشد چون گل تو / که گلزار آمد این گل را دل تو
گلی کش بوستان ماه دو هفتست / کدامین گل چو او بر مه شکفتست
به دی ماهان تو گل بر بار داری / نکوتر آنکه گل بی خار داری
گلش با گلستان سرو روانست / کجا دانی که چونین گلستانست
گلستانی که با تو گاه و بی گاه / گهی در باغ باشد گاه بر گاه
به شادی باش با وی کاین گلستان / نه تابستان بریزد نه زمستان
گلی کش خار زلف مشک سایست / عجبتر آنکه مشکش دلربایست
گلی کاو را دو کژدم باغبانست / گلی کاو را دو نرگس پاسبانست
گلی کز رنگ او آید جوانی / چنان کز بویش آید زندگانی
گلی کاو را به دل باید که جویی / گلی کاو را به جان باید که بویی
گلی با بوی مشک و رنگ باده / فرسته کشته رصوان آب داده
گلی کاو خاص گشت و هر گلی عام / نهاده فتنه گردش عنبرین دام
گلی عنبر فروشان بر کنارش / گلی شکر فروشان بر گذارش
بماناد این گل اندر دست رامین / و با او می بر دست رامین
چنین بادا به پیروزی چنین باد / جهان یکسر به کام آن و این باد
چو ماهی خرمی کردند هموار / به چوگان و شراب و رود و اشکار
به پایان شد عروسی نوبهاران / برفتند آن ستوده نامداران
گل و رامین آسایش گرفتند / به شادی بر دز گوراب رفتند
دگر باره فراز آمد بت آرای / نگارید آن سمن بر را سراپای
از آرایش چنان شد ماه گوراب / که از دیده او دیده گرفت آب
رخش گفتی نگار اندر نگارست / بنا گوشش بهار اندر بهارست
اگر چه بود مویش زنگیانه / چنان چون بود چشمش آهوانه
مشاطه مشکش اندر گیسوان کرد / چو سرمه در دو چشم آهوان کرد
دو زلف و ابروانش را بپیراست / بناگوش و رخانش را بیاراست
گل گل بوی شد چون گل شکفته / چو سروی در زر و گوهر گرفته
چکان از هر دو رخ آب جوانی / روان از دو لب آب زندگانی
نگارین روی او چون قبلهء چین / نگارین دست مثل زلف پر چین
چو رامین روی یار دلستان دید / رُخش را چون شکفته گلستان دید
چو ابری دید زلف مشکبارش / به ابر اندر ستاره گوشوارش
دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم / رخانش چون ز لاله توده بر هم
به گردن برش مروارید چندان / چو بر سوسن چکیده قطر باران
لبس خندان چو یاقوت سخنگوی / دهانش تنگ چون گلاب خوش بوی
اگر پیدا بدی در روز اختر / چنان بودی که بر گردنش گوهر
بدو گفت ای به خوبی ماه گوراب / ببرده ماه رویت ماه را آب
مرا امروز تو درمان جانی / که ویس دلستان را نیک مانی
تو چون ویسی لب از نوش و بر از سیم / تو گویی کرده شد سیبی به دو نیم
گل آشفته شد از گفتار رامین / بدو گفت ای بد اندیش و بد آیین
چنین باشد سخن آزادگان را / ویا قول زبان شهزادگان را
مبادا در جهان چون ویس دیگر / بد آغاز و بد انجام و بد اختر
مبادا در جهان چون دایه جادو / کزو گیرد همه سرمایه جادو
ترا ایشان چنین خود کام کردند / ز خود کامی ترا بد نام کردند
نه تو هرگز خوری از خویشتن بر / نه از تو بر خورد یک یار دیگر
ترا کردست دایه سخت بیهوش / نیاری سوی پند دیگران گوش