فخرالدین اسعد گرگانی › رسیدن پیگ رامین به مروشاهجان و آگاه شدن ویس ازان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو پیگ و نامهء رامین در آمد / طرافی از دل ویسه بر آمد
دلش داد اندر آن ساعت گوایی / که رامین کرد با او بی وفایی
چو موبد نامهء رامین بدو داد / درخش حسرت اندر جانش افتاد
ز سختی خونش اندر تن بجوشید / ولیکن راز از مردم بپوشید
لبش بود از برون چون لاله خندان / شده دل زاندرون چون تفته سندان
چو مینو بود خرم از برونش / چو دوزخ بود تفسیده درونش
به خنده می نهفت از دلش تنگی / به رهواری همی پوشید لنگی
رخش از نامه خوندن شد زریری / که خود دانست کم مایه دبیری
بدو گفت از خدا این خواستم من / که روزی گم کند بازار دشمن
مگر شاهم دگر زشتی نگوید / بهانه هر زمان بر من نجوید
بدین شادی به درویشان دهم چیز / بسی گوهر به آتشگه برم نیز
هم او از غم برست اکنون و هم من / بیفتاد از میان بازار دشمن
کنون اندر لهانم هیچ غم نیست / که جانم راز بیم تو ستم نیست
من اندر کام و ناز و بخت پیروز / نه خوش خوردم نه خوش خفتم یکی روز
کنون دلشاد باشم در جوانی / به آسانی گذارم زندگانی
مرا گر مه بشد ماندست خورشید / همه کس را به خورشیدست امید
مرا از تو شود روشن جهان بین / چه باشد گر نبینم روی رامین
همی گفت این سخن دل با زبان نه / سخن را آشکارا چون نهان نه
چو بیرون رفت شاه او را تب آمد / ز تاب مهر جانش بر لب آمد
دلش در بر تپان شد چون کبوتر / که در چنگال شاهین باشدش سر
چکان گشته ز اندامش خوی سرد / چو شمنم کاو نشیند بر گل زرد
سهی سروش چو بید از باد لرزان / ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان
به زرین یاره سیمین سینه کوبان / به مشکین زلف خاک خانه روبان
همی غلتید در خاک و همی گفت / چه تیرست این که آمد چشم من سفت
چه بختست این که روزم را سیه کرد / چه روزست این که جانم راتبه کرس
بیا ای دایه این غم بین که ناگاه / بیامد مثل طوفان از کمینگاه
ز تخت زر مرا در خاک افگند / خسک در راه صبر من پراگند
تو خود داری خبر یا من بگویم / که از رامین چه رنج آمد به رویم
بشد رامین و در گوراب زن کرد / پس آنگه مژدگان نامه به من کرد
که من گل کشتم و گل پروریدم / ز مرود و سوسن و خیری بریدم
به مرو اندر مرا اکنون چه گویند / سزد ار مرد و زن بر من بمویند
یکی درمان بجو از بهر جانم / که من زین درد جان را چون رهانم
مرا چون این خبر بشنید بایست / گرم مرگ آمدی زین پیش شایست
مرا اکنون نه زر باید نه گوهر / نه جان باید نه مادر نه برادر
مرا کام جهان با رام خوش بود / کنون چون رام رفت از کام چه سود
مرا او جان شیرین بود و بی جان / نیابد هیچ شادی تن ز گیهان
روم از هر گناهی تن بشویم / وز ایزد خویشتن را چاره جویم
به درویشان دهم چیزی که دارم / مگر گاه دعا باشد یارم
به لابه خواهم از دادار گیهان / که رامین گردد از کرده پشیمان
به تاری شب به مرو آید ز گوراب / ز باران ترّ بفسرده برو آب
تنش همچون تن من سست و لرزان / دلش همچون دل من زار و سوزان
گه از سرمای سخت و گه تیمار / همی خواهد ز ویس و دایه زنهار
ز ما بیند همین بد مهری آن روز / که از وی ما همی بینیم امروز
خدایا داد من بستانی از رام / کنی او را چو من بی صبر و آرام
جوابش داد دایه گفت چندین / مبر اندوه کت بردن نه آیین
مخور اندوه و بزادی از دلت زنگ / به خرسندی و خاموشی و فرهنگ
تن آزاده را چندین مرنجان / دل آسوده را چندین مپیچان
مکن بیداد بر جان و جوانی / که جان را مرگ به زین زندگانی
ز بس کاین روی گلگون را زنی تو / ز بس کاین موی مشکین را کنی تو
رجی نیکوتر از باغ بهشتی / چو روی اهرمن کردی به زشتی
جهان چندان که داری بیش باید / ولیک از بهر جان خویش باید
هر آن گاهی که نبود جان شیرین / مه دایه باد و مه شاه و مه رامین
چو بسپردم من اندر تشنگی جان / مبادا در جهان یک قطره باران
هر آن گاهی که گیتی گشت بی من / مرا چه دوست در گیتی چه دشمن
همه مردان به زن دیدن دلیرند / به مهر اندر چو رامین زود سیرند
گر از تو سیر شد رامین بد مهر / که رویت را همی سجده برد مهر
ز مهر گل همیدون سیر گردد / همین مومین زبان شمشیر گردد
اگر بیند هزاران ماه و اختر / نیاید زان همه نور یکی خور
گل گورابی ار چه ماهرویست / به خواری پیش تو چون خاک کویست
نکوتر زیر پای تو ز رویش / چو خوشتر خاک پای تو ز بویش
چو رامین از تو تنها ماند و مهجور / اگر زن کردی زی من بود معذور
کسی کز بادهءخوش دور باشد / اگر دردی خورد معذور باشد
سمن بر ویس گفت ای دایه دانی / که گم کردم به صبر اندر جوانی
زنان را شوهرست و یار برسر / مرا اکنون نه یارست و نه شوهر
اگر شویست بر من بدگمانست / وگر یارست با من بدنهانست
ببردم خویشتن را آب و سایه / چو گم کردم ز بهر سود مایه
بیفگندم درم از بهر دینار / کنون بی هردوان ماندم به تیمار
مده دایه به خرسندی مرا پند / که بر آتش نخسپد هیچ خرسند
مرا بالین و بستر آتشین است / بر آتش دیو عشقم همنشین است
بر آتش صبر کردن چون توانم / اگر سنگین و رویینست جانم
مرا زین بیش خرسندی مفرمای / به من بر باد بیهوده مپیمای
مرا درمان نداند هیچ دانا / مرا چاره نداند هیچ کانا
مرا صد تیر زهر آلوده تا پر / نشاند این پیگ واین نامه به دل بر
چه گویی دایه زین پیگ روان گیر / که نه گه بر دلم زد ناوک تیر
ز رام آورد مشک آلود نامه / برد از ویس خون آلود جامه
بگریم زار برنالان دل خویش / ببارم خون دیده بر دل ریش
الا ای عاشقان مهرپرور / منم بر عاشقان امروز مهتر
شما را من ز روی مهربانی / نصیحت کرد خواهم رایگانی
نصیحت دوستان از من پذیرید / دهم پند شما گر پند گیرید
مرا بینیدحال من نیوشید / دگر در عشق ورزیدن مکوشید
مرا بینید و خود هشیار باشید / ز مهر ناکسان بیزار باشید
نهال عاشقای در دل مکارید / و گر کارید جان او را سپارید
اگر چونانکه حال من ندانید / به خون بر رخ نوشتستم بخوانید
مرا عشق آتشی در دل برافروخت / که هر چند بیش کشتم بیشتر سوخت
جهان کردم ز آب دیده پر گل / نمود از آب چشمم آتش دل
چه چشمست این که خوابش نگیرد / چه آبست این کزو آتش نمیرد
مرا پروردن باشه بدی آز / بپروردم یکی باشه به صد ناز
به روزش داشتم بر دست سیمین / شبش هرگز نبستم جز به بالین
چو پر مادر آوردش بیفگند / دگر پرها بر آورد و پر آگند
بدانست او ز دست من پریدن / به خود کامی سوی کبگان دویدن
گمان بردم که او گیرد شکاری / مرا باشد همیشه غمگساری
یکی ناگه ز دست من رها شد / به ابر اندر ز چشم من جدا شد
کنون خسته شدم از بس که پویم / نشان باشهء گم کرده جویم
دریغا رفته رنج و روزگارم / دریغا این دل امیدوارم
دریغا رنج بسیارا که بردم / که خود روزی ز رنجم بر نخوردم
بگردم در جهان چون کاروانی / که تا یابم ز گمگشته نشانی
مرا هم دل بشد هم دوست از بر / نباشم بی دل و بی دوست ایدر
کنم بر کوهساران سنگ بالین / ز جور آن دل چون کوه سنگین
دل از من رفت اگر یابم نشانش / دهم این خسته جان را مژدگانش
مرا تا جان چنین پر دود باشد / دلم از بخت چون خشنود باشد
منم کم دوست ناخشنود گشتست / منم کم بخت خشم آلود گشتست
مرا بی کارد ای دایه تو کشتی / که تخم عشق در جانم بکشتی
درین راهم تو بودی کور رهبر / چو در چاهم فگندی تو بر آور
مرا چون از تو آمد درد شاید / که درمانم کنون هم از تو آید
بسیچ راه کن بر خیز و منشین / ببر پیغام من یک یک به رامین
بگو ای بدگمان بی وفا زه / تو کردی بر کمان ناکسی زه
تو چشم راستی را کور کردی / تو بخت مردی را شور کردی
تو از گوهر چو گزدم جان گزایی / به سنگ ار بگذری گوهر نمایی
تو ماری از تو ناید جز گزیدن / تو گرگی از تو ناید جز دریدن
ز طبع تو همین آید که کردی / که با زنهاریان زنهار خوردی
اگر چه من ز کارت دل فگارم / بدین آهوت ارزانی ندارم
مکن بد با کسی و بد میندیش / کجا چون بد کنی آید بدت پیش
اگر یکسر بشد مهرم ز یادت / میان مهربانان شرم بادت
بدین زشتی که از پیشم برفتی / فرامش کردی آن خوبی که گفتی
چو برگ لاله بودت خوب گفتار / به زیر لاله در خفته سیه مار
اگر تو یار نو کردی روا باد / ز گیتی آنچه می خواهی ترا باد
مکن چندین به نومیدی مرا بیم / آ هر کاو زو بیابد بفگند سیم
اگر تو جوی نو کندی به گوراب / نباید بستن از جوی کهن آب
وگر تو خانه کردی در کهستان / کهن خانه مکن در مرو ویران
به باغ ار گل بکشتی فرخت باد / ز مرزش بر مکن آزاده شمشاد
زن نو با دلارام کهن دار / که هر تخمی ترا کامی دهد بار
همی گفت این سخنها ویس بتروی / زهر چشمی روان بر هر رخی جوی
تو گفتی چشم بود ابر نوروز / همی بارید بر راغ دل افروز
دل دایه بر آن بت روی سوزان / همی گفت ای بهار دلفروزان
مرا بر آتش سوزنده منشان / گلاب از دیده بر گلنار مفشان
که اکنون من بگیرم ره به گوراب / بوم در راه چون ره بی خور و خواب
کنم با رام هر چاری که دانم / مگر جان ترا زین غم رهانم