فخرالدین اسعد گرگانی › نامهء سوم اندر بدل جستن به دوست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کجایی ای دو هفته ماه تابان / چرا گشتی به خون من شتابان
ترا باشد به جای من همه کس / مرا اندر دو گیتی خود توی بس
مرا گویند بیهوده چه نالی / چرا چندین ز بد مهری سگالی
نبرّد عشق را جز عشق دیگر / چرا یاری نگیری زو نکوتر
نداند آنکه این گفتار گوید / که تشنه تا تواند آب جوید
اگر چه آب گل پاکست و خوشبوی / نباشد تشنه را چون آب در جوی
کسی کشی مار شیدا بر جگر زد / ورا تریک سازد نه طبرزد
شکر هر چند خوش دارد دهان را / نه چون تریک سازد خستگان را
مرا اکنون کز آن دلبر بریدند / حسودانم به کام دل رسیدند
ز دیهر کس مرا سودی نیاید / کسی دیگر به جای او نشاید
چو دست من بریده شد به خنجر / چه سود ار من کنم دستی ز گوهر
تو خورشیدی مرا از روشنایی / نیاید روز من تا تو نیایی
به گاه و صلت ای خورشید لشکر / کنار من صدف بود و تو گوهر
صدف چون شد تهی از گوهر خویس / نبیند نیز گوهر در بر خویش
چو او گوهر نگیرد بار دیگر / سزد گر من نگیرم یار دیگر
بدل باشد همه چیز جهان را / بدل نبود مگر پاکیزه جان را
ترا چون جان هزاران گونه معنیست / مرا تو جانی و جان را بدل نیست
اگر بر تو بدل جویم نیابم / نباشد هیچ مه چون آفتابم
مشستم در فراقت روی و مویم / بدان تا بوی تو از تن نشویم
مرا تا مهرت ایدون یاد باشد / کسی دیگر ز من چون شاد باشد
دل مسکین من گویی که جانست / به جان اندر ز مهرت کاروانست
اگر ایشان نپردازند خان را / نباشد جای دیگر کاروان را
تنم چون موی گشت از رنج بردن / دلم چون سنگ گشت از صبر کردن
به سنگ اندر نکارم مهر دیگر / که گردد تخم و رنجم هر دو بی بر
نگارا گرچه از پیشم تو دوری / سرم را چشم و چشمم را تو نوری
به نادانی مجوی از من جدایی / که در گیتی تو خود با من سزایی
منم آذار و تو نوروز خرم / هر آیینه بود این هر دو با هم
توی کبگ جفا من کوه اندوه / بود همواره جای کبگ در کوه
کنارم هست چون دریای پر آب / دهانت چون صدف پر در خوشاب
ندانم چون شدی از من شکیبا / که نشکیبد صدف هرگز ز دریا
تو سرو جویباری چشم من جوی / چمنگه بر کنار جوی من جوی
گل سرخی نگارا من گل زرد / تو از شادی شکفتی و من از درد
بیار آن سرخ گل بر زرد گل نه / که در باغ این دو گل با یکدگر به
نگارا بی تو قدری نیست جان را / چون جان را نیست چون باشد جهان را
تنم بی خواب مانده گاه و بی گاه / دلم چون خفته از گیتی نه آگاه
مرا گویند رو یار دگر گیر / گر او گیرد ستاره تو قمر گیر
مرا کز مهربانان نیست روزی / چرا جویم ازیشان دلفروزی
همین مهری که ورزیدم مرا بس / نورزم نیز هر گز مهر با کس
چنان نیکو نیامد رنگم از دست / که پایم نیز باید اندران بست
وفا کشتم چه سود آورد بارم / کزین پس رنج بینم نیز کارم
نهال مهر بس باد اینکه کشتم / چک بیزاری از خوبان نوشتم
فرو کشتم بدل در آتش آز / نهادم سر به بخت خوایشتن باز
من آن مرغم که زیرک بود نامم / به هر دو پای افتاده به دامم
چو بازرگان به دریا در نشستم / ز دریا گوهر شهوار جستم
درازست ار بگویم سر گذشتم / که چون بود و چگونه غرقه گشتم
به موج اندر کنونم بیم جانست / ندیده سود و سرمایه زیانست
همی خوانم خدایم را به زاری / همی جویم ز دریا رسگاری
اگر رسته شوم زین موج منکر / ازین پس نسپرم دریای دیگر
من اندر هجر تو سوگند خوردم / که هرگز گرد بد مهران نگردم
به یاری دل نبندم بر دگر کس / خدای هر دو گیتی یار من بس