فخرالدین اسعد گرگانی › پاسخ نامهء ویس از رامین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سر نامه بع نام ویس بت روی / مه سوسن بر و مهر سمن بوی
بت پیلستکین و ماه سیمین / نگار قندهار و شمسه چین
درخت پر گل و باغ بهاری / بهار خرم و ماه حصاری
ستون نقره و پیرایهء تاج / سهی سرو بلورین گنبد عاج
نبید خوشگوار و داروی هوش / بهشت خرمی و چشمهء نوش
گل حوشبوی و مروارید حوشاب / پرند شاهوار و گوهر ناب
خور ایوان و مهتاب شبستان / ستارهء طارم و شاخ گلستان
مرا بی تو مبادا زندگانی / ترا اورنگ بادا جاودانی
نیارم ماه رخسار تو دیدن / نیارم نوش گفتارت شنیدن
گنهگارم همی ترسم که با من / کنی کاری که باشد کام دشمن
اگر چه این گناه از بن مرا نیست / گنه بر تو نهادن هم روا نیست
ستنبه دیو هجران را تو خواندی / بدان گاهی که از پیشم براندی
به مهر اندر نمودی زود سیری / مرا دادی به خودکامی دلیری
گمان من به مهر تو نه این بود / گمانت بهسمان بردی زمین بود
تو خود دانی که من در مهربانی / بنا کردم سرای جاودانی
تو ویران کردی آن خرم سرایم / که بود از خرمی شادی فزایم
گناه تست و گویم بی گناهی / خداوندی کنی تو هر چه خواهی
نهادم دل بدان سان کم تو داری / ز تو فرمان و از من بردباری
نگارا گر چه از تو دور گشتی / دلم را به نوازی تو بهشتی
نوای من نشسته در بر تو / چگونه سر کشم از چنبر تو
به جان تو که تا از تو جدایم / تو گویی در دهان اژدهایم
دلی دارم ز هجران تو پر درد / گوا دارم برو دو گونهء زرد
اگر پیس تو بگذارم گوایان / بیارم با گوایان آشنایان
دو چشم سیل بارم آشنا بس / دو مرد آشناإا دو گوا بس
به زر اندوده بینی دو گوایم / به خون آلوده بینی آشنایم
چو بنمایم ترا دیدار ایشان / بدانی راستی گفتار ایشان
ز من جز راستی هرگز نبینی / مرا در راستی عاجز نبینی
جفا کردی جفا دیدی جفا را / وگا کن تا وفا بینی وفا را
کنون کز خویشتن سوزش نمودی / جفای رفته را پوزش نمودی
ز سر گیرم وفا و مهربانی / کنم در کار مهرت زندگانی
ترا دانم ندانم دیگران را / ترا خواهم نخواهم این و آن را
فرو شویم ز دل زنگ جفایت / به دو دیده بخرّم خاک پایت
نکاهم مهر تو گر تو بکاگی / ترا بخشم دل و جان گر بخواهی
چرا جویم ز روی تو جدایی / چرا بُرم ز خورشید آشنایی
چرا از مهر زلفینت بتابم / ز مشک تبتی خوشتر چه یابم
بهشت و حور خواهد دل ز یزدان / مرا ماها تو اینی و هم آن
چه باشد گر برم در وشق تو رنج / نشاید یافت بی رنج از جهان گنج
بیا تا این جهان را باد داریم / ز روز رفته هرگز یاد ناریم
تو با من باش همچون رنگ با زر / که من با تو بود چون نور با خور
تو با من باش همچون رنگ با مل / که من با تو بوم چون بوی با گل
ترا بی من نباشد شادمانی / مرا بی تو نباشد کامرانی
مرا خنجر چو ابر زهر بارست / ترا غمزه چو تیر دل گذارست
چو باشد تیر تو با خنجر من / کجا زنده بماند هیچ دشمن
همی تا در جهان دریا و رودست / ترا از من به هر نیکی درودست
نبشتم پاسخ تو بر سر راه / سخنها کردم اندر نامه کوتاه
کجا من در پس نامه دوانم / اگر صد بند دارم بگسلانم
چنان آیم شتابنده درین راه / که تیر اندر هوا و سنگ در چاه
چو انجامیده شد گفتار رامین / چو باد از پیش او برگشت آذین
جهان افروز رامین از پس اوی / چو چوگان دار تازان از پس گوی
گرفته هر دو هنجار خراسان / بریشان گشته رنج راه آسان
چنان دو تیر پران یر نشانه / میان هر دوان روزی میانه