فخرالدین اسعد گرگانی › پاسخ دادن رامین ویس را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به پاسخ گفت رامین دلازار / مکن ماها مرا چندین میازار
نه بس بود آنکه از پیشم براندی / نه بس آن تیر کم در دل نشاندی
نه بس چندین که آب من ببردی / نه بس چندین که ننگم بر شمردی
مزن تیر جفا بر من ازین بیش / که کردی سربسر جان و دلم ریش
چه رنج آید ازین بدتر به رویم / که تو گویی دریغست از تو کویم
چرا بخشایی از من رهگذاری / که این ایوان موبد نیست باری
سزد گر سنگدل خوانمت و دشمن / که راه شایگان بخشایی از من
گذار شهر و راه دشمن و دوست / ز یار خویش بخشودن نه نیکوست
نه تو گفتی خداوندان گرهنگ / بمانند آشتی را جای در جنگ
چرا تو آشتی در دل نداری / مگر چون ما سرشت از گل نداری
کنون گر تو نخواهی گشت خشنود / وفا رفت از میان و بودنی بود
مرا زیدر بیاید رفت ناچار / بمانده بی دل و بی صبر و بی یار
ز دو زلفت مرا ده یادگاری / ز واشامه مرا ده غمگساری
یکی حلقه به من ده زان دو زنجیر / که گیرد جان بر نا و دل پیر
مگر جانم شود رسته به بویت / چنان چون گشته تن خسته به کویت
مگر چون جان من یابد رهایی / ترا هم دل بگیرد در جدایی
شنیدستم که شب آبستن آید / نداند کس که فردا زو چه زاید